تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
چه حکایتی
 

لب ما و قصه‌ی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!

به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نسبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! چه تبسمی! چه ملاحتی!

وسط «الست بربکم» شده‌ایم در جمال تو گم
دل ما پیاله، چشم تو خم، زده‌ایم جام ولایتی

به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری  و محمدی به روایتی

«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
دل مست عالم و خال تو، صلوات بر تو که حجتی

شده رنگ چشم تو در ازل، وسط بهشت، نهر عسل
زده مهدیا! به کام غزل، لب نام تو چه حلاوتی!

زد اگر کسی در خانه‌ات و گرفت هر که نشانه‌ات
دل ماست کرده بهانه‌ات تو بگو که نمانده مسافتی

نگران شده‌اند قافله‌ها، به سر آمده‌اند حوصله‌ها
به دعای نیل فاصله‌ها، تو بزن عصای اجابتی

لب تو گرفته به بازیم، نیِ شادم اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایه‌ای نه شکایتی

نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
به درت نرسیده ردم نکن تو که از تبار کرامتی

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 20 بهمن1388 و ساعت 10 | 
از چشم عاشق
 

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگی
مثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگی

خنده های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمی،
شاید اصلا با همین حرکات پنهانی قشنگی

این پلنگ بی قرارت را به کرنش می‌کشانی
ماه مغرورم! خودت هم خوب می‌دانی قشنگی

تا که نزدیکت می‌آیم در همان حال مشوش
ـ که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگی

روسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندی،
زلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگی

می‌نشینی دامن گلدار را می‌گسترانی
عین جامی نقره روی فرش کرمانی قشنگی

نه، ... فرشته نیستی، از گرمیت می‌سوزد آدم
پاره‌ای از آتشی، با اینکه شیطانی، قشنگی

دین من هر چند در دنیای چشمانت فنا شد
لااقل بر زهد بی‌رنگم تو پایانی قشنگی

 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در شنبه 19 دی1388 و ساعت 16 | 
ساربان غريب


ساربان غريب مي‌خواهي اين همه مست را کجا ببري؟
تشنه آورده‌اي که آب دهي، يا به سرچشمه‌ي بقا ببري؟
 
کعبه‌ي هاج و واج را ديروز، در معماي خود رها کردي
يک قبيله ذبيح آوردي غرق خون تا دل از مِنا ببري

اين حوالي شبي دو رو دارد، گله‌اي گرگ کينه جو دارد
گرگ اين قصه هم وضو دارد، آمدي رنگ اين ريا ببري

کاش مي‌شد که بي‌صدا ... اما تو سرا پا خروش و فريادي
خبر داغ عشق آوردي، نه نمي‌شد که بي صدا ببري

و ستونهاي آسمان لرزيد لحظه‌اي که قرار شد دل را
از قد و قامت علي ببُري، صاف و يکدست تا خدا ببري

سر و انگشت و پيرهن يک سو، سجده بر خاک کرده تن يک سو
خواستي اين چهار رکعت را پيش ليلا جدا جدا ببري

قصه را مادري جوان ديروز در کمرگاه کوچه کرد آغاز
به گلوگاه ني رسيدي تا قصه را تو به انتها ببري

لطف قرآن به طرز خواندن توست، «والضحي» چشمهاي روشن توست
و «اذا الشَّمسُ کُوّرَت» تنِ توست که در آغوش بوريا ببري

بيت آخر ميان خواهش و اشک مي‌رسد بي‌قرار و مي‌داند
در پي يک بهانه مي گردي، تشنه‌اي را به کربلا ببري


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 4 دی1388 و ساعت 9 | 
حيدرانه 3 : غدير
ابتدا لازم مي‌دانم از همه دوستاني که در اين مدت با من همدردي کردند
و پيامهاي تسليتشان تسکيني بر اندوهم بود، تشکر کرده و براي همه عزيزان و خانواده هاي محترمشان آرزوي صحت و سلامت داشته باشم


و اما حيدرانه اي ديگر، اينبار در غدير:


دست‌هايت را که در دستش گرفت آرام شد

تازه انگاري دلش راضي به اين اسلام شد

دست‌هايت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:
مومنين! ( يک لحظه اينجا يک تبسم کرد و گفت:)

خوب مي‌دانيد در دستانم اينک دست کيست؟
نام او عشق است، آري مي‌شناسيدش : علي ست (1)

من اگر بر جنگجويان عرب غالب شدم
با مددهاي علي ابن ابي طالب شدم

در حُنين و خيبر و بدر و اُحُد گفتم: علي
تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علي

با خدا گفتم: علي، شب در حرا گفتم: علي
تا پيام آمد بخوان «يا مصطفي»! گفتم: علي

هر چه مي‌گويم علي، انگار اللّهي ترم
مرغ «او ادني»ييم وقتي که با او مي‌پرم

مستجار کعبه را ديدم، اگر مُحرِم شدم
با «يَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَيديهِم» شدم

تا که ساقي اوست سرمستند «اصحابُ اليمين » (2)
وجه باقي اوست، «اِنّي لا اُحبُّ الافِلين»

دست او در دست من، يا دست من در دست اوست
ساقي پيغمبران شد يا دل من مست اوست
 
يکصد و بيست و چهار آيينه با هر يک هزار ـ
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمي خمار

آخرين پيغمبر دلداده‌ام در کيش او
فکر مي‌کردم که من عاشقترينم پيش او

دختري دارم دلش درياي آرامش، ولي
شد سراپا شور و توفان تا شنيد اسم علي

کوثري که ناز او را قلب جنت مي‌کشيد
ناگهان پروانه‌ شد دور سر حيدر ‌پريد

روزگارش شد علي، دار و ندارش شد علي
از ازل در پرده بود آيينه دارش شد علي

رحمتٌ للعالمينم گرد من ديو و پري
مي‌پرند و من ندارم چاره جز پيغمبري

بعد از اين سنگ محک ديگر ترازوي علي است
ريسمان رستگاري تارِ گيسوي علي است

من نبي‌اَم در کنارم يک «نبأ» دارم «عظيم»
طالبان «اِهدنا» اينهم «صراطَ المستقيم»

چهره‌اش مرآتِ «ياسين»، شانه‌هايش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعاديات»

هر خط قرآنِ من، توصيفي از سيماي اوست
هر که من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست

________________________________-

1- «نام من عشق است آري مي‌شناسيدم» - زنده ياد حسين منزوي
2- يمين به ابجد 110 مي‌شود. «هر كسى در گرو دستاورد خويش است بجز اصحاب يمين» - آيات 38 و 39 سوره مدثر


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 6 آذر1388 و ساعت 11 | 
در سوگ پدر








روز يکشنبه، سوم آبان، خبر آوار شد به روي سرم
ناخودآگاه دستهايم را حس يک درد، بُرد تا کمرم

با تمام وجود حس کردم، پشتم از تکيه گاه خالي شد
باد پاييز برده بود اينبار، ريشه‌ام را به جاي برگ و برم

کاش يک بار ديگر آن پاها، جلوي من کمي قدم بزنند
کاش دستان مهربانت باز، سايباني شوند روي سرم

مثل ديروز، تازه مانده هنوز، آن صداي قشنگ در گوشم:
برکت کارها به «بسم الله»‌ست، آب بي نامِ او نخور، پسرم!

رفته‌اي آن طرف که از آنجا رازها روشنند، پس حالا
تو خبر داري از دلم اما، من هنوز از غم تو بي‌خبرم

هي سرک مي‌کشم که شايد باز، سر کوچه تکان دهي دستي
در تمناي سايه‌اي از تو، بي‌قرارند چشم‌هاي ترم

قصه عمر هر چه بود گذشت، آه ! ديدي چقدر زود گذشت؟
تو به ديروز رفته مي‌نگري، من به فرداي مانده مي‌نگرم

آيه‌ي پيکرت که نازل شد، از بلنداي شانه‌ي تابوت
باورم شد که مثل فردايي من هم از اين دريچه مي‌گذرم

حرفهايم درون بغضم ماند تا کفن پوش ديدمت، تنها
بر زبانم همين دو جمله گذشت: مهربان بود، حيف شد پدرم

و دوشنبه چهارم آبان، سينه‌ي خاک و نم نم باران
سفرت خوش «رضاي صرافان»! اي نسيم هميشه در سفرم!

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 22 | 
حيدرانه 2

«بدر» يادش مانده آن روزي که مي‌لرزاندي‌اَش

آن رجزهايي که مي‌خواندي و مي‌ترساندي‌اَش

ذوالفقارت شکل «لا» با دسته‌اي کوتاه بود
«لا اله» آن روز در دستان «الا الله» بود

«لا اله» آن روز جز سوداي «الا هو» نداشت
رويِ حق ـ بي تيغِ تو ـ بالاي چشم، ابرو نداشت

تيغ را بالا که بردي، آسمان رنگش پريد
تا فرود آمد، زمين خود را کمي پايين کشيد

«حمزه» يک چشمش به ميدان چشم ديگر سوي تو
تيغ را گم کرده است از سرعت بازوي تو

ذوالفقار آنگونه با سرعت به هر کس خورده است
مدتي مبهوت مانده تا بفهمد مرده است

خشمِ تو از رعدِ «يا قهّار» و «يا جبّار» بود
بعد از آن بارانِ «يا ستّار» و «يا غفّار» بود

بعد از آن باران، عجب رنگين کماني ديده‌ام
ديده‌ام نورِ تو را، از هر طرف چرخيده‌ام

در ازل خنديدي و دامن کشيدي تا ابد
من تو را باور کنم يا «ما لَهُ کفواً احد»

خطبه‌هاي ناتمامت را بيا کامل بگو
بي الف، بي نقطه، اصلا بي حروف از دل بگو
 
ساقي شيرين زبان! حالا که خامند اين لغات
اين تو و اين: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

در دلم «قد قامتِ» عشقت قيامت مي‌کند
قصه‌ام را «بشنو از ني چون حکايت مي‌کند»

بازهم حس مي‌کنم حوض دلم دريا شده‌است
مثل اين که «يا علي» هايم صد و ده تا شده است

«ما رَمَيْتِ» تير تو زيباست، بر دل مي‌زني
چون که از دل مي‌زني، يک راست بر دل مي‌زني

تير شعري مي‌زنم اما هدف در دست توست
پادشاها! مُهر ايوان نجف در دست توست
 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 18 | 
از آهو تا کبوتر
هشت رباعي تقديم به آستان امام هشتم


اين راه براي خسته دور است چقدر
از نور تو چشم بسته دور است چقدر
گامي به تصوّر تو نزديک شدن
از آينه‌اي شکسته دور است چقدر


با ديدن تو چه محشري خواهد شد
آغاز حيات ديگري خواهد شد
وقتي که به صحن آسمانت برسم
آهوي دلم کبوتري خواهد شد


هر چند دلم نقطه‌اي از تاريکي است
بين من و تو پاره خط باريکي است
در هندسه‌ي عشق مثلث شده‌ايم
من، تو «و خدايي که در اين نزديکي است»


من باز ميان موج گيسوي تو غرق
در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق
اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد
در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق


اينجا همه لحظه‌ها طلايي است چرا؟
هر گوشه‌ي اين زمين، هوايي است چرا؟
برمي‌گردم، در اين دل مشهديم 
يک حال عجيب کربلايي است چرا؟


قصدم سفري براي گلگشت نبود
برگشت از آرامش اين دشت نبود
در فال خطوط کف دستانم کاش
تقدير بليت رفت و برگشت نبود


زرد آمده بودم و طلايي رفتم
شب بودم و غرق روشنايي رفتم
از راه زميني آمدم با آهو
همراه کبوترت هوايي رفتم


خط، چشم براه ايستگاه است هنوز
شب، سمفوني قطار و آه است هنوز
خوشبخت کبوترت که تا خانه پريد
آهوي تو آواره‌ي راه است هنوز

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 11 | 
سوره عشق

قل اعوذ برب عاشق‌ها ... مَلِک الناس، الهِ عاشق‌ها

قل اعوذُ ... از اينکه دنيا را بزند آتش آهِ عاشق‌ها

اشکشان دانه‌هاي انگور است، گريه نه، پرده‌هايي از شور است
حلقه‌ي کهکشاني از نور است، گوشه‌ي خانقاه عاشق‌ها

«ماه من» در خسوف خود پيچيد از ميان دريچه وقتي ديد
آسمان آسمان تفاوت داشت «ماه گردون» و ماه عاشق‌ها

«عين، شين، قاف ...» واژه‌هاشان را اين حروف سفيد مي‌سازند
حرف‌هاي سياه پيدا نيست روي تخته سياه عاشق‌ها

لبِ ذهن مرا قلم مي‌دوخت، واژه‌ بر روي کاغذم مي‌سوخت
آخر اسم مقاله‌ام اين بود: «عاشقي از نگاه عاشق‌ها»

دل من باز هم صبوري کن، باز از چشم‌هاش دوري کن
تو به من قول داده بودي که نکني اشتباه عاشق‌ها

اي خدايي که اهل اسراري، که به پروانه‌ها نظر داري
که خودت عاشقي، خبر داري از دل بي‌پناه عاشق‌ها،

بعد از اين روزهاي در زنجير، درد شلاق‌هاي بي‌تاثير
برسان مرد مهرباني که بگذرد از گناه عاشق‌ها

برسان مرد مهرباني که با احاديث حضرت مجنون
مو پريشان به تخت بنشيند، بشود پادشاه عاشق‌ها



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 22 | 
هجده پيمانه با حافظ



نيمه شب بود، شنيدم که کسي مي‌آيد
«مژده ‌اي دل که مسيحا نفسي مي‌آيد»

مَشک بر دوش از آن دور صدا زد: مادر!
«از صداي سخن عشق نديدم خوشتر»

دل پژمرده ما هم به صدا مي‌آيد
«فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد»

ناگهان ولوله در آن شب آرام افتاد
«عکس روي تو چو در آينه‌ي جام افتاد»

آسمان دل به هواي خوش ياست داده است
«تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است»

تا تو با دامني از سبزه و گل مي‌آيي
«در همه دير مغان نيست چو من شيدايي»

دست در دست تو انگار علي مي‌آيد
واي! از اين منظره بوي غزلي مي‌آيد:

ساقي از چشمه‌ي نور آب حياتي برسان
من کم آوردم، از آن سو کلماتي برسان

شاعر شعر خودت باش و کنارم بنشين
فعلاتٌ فعلاتٌ فعلاتي برسان

«هَل اَتي» ! پشت در خانه‌ي تو خيمه زديم
مستحقيم، به يک خنده زکاتي برسان

زمزم از زمزمه‌ات مست شده، کعبه خراب
شعر مشعر شده بانو! عرفاتي برسان

تو اگر خواستي آتش به دو عالم بزنيم
به لب تشنه‌ي ما آب فراتي برسان

يوسفت رفت و کشيديم فراقي که مپرس
اجر اين صبر، بيا شاخه نباتي برسان

آسمان گوشه‌اي از وسعت چشمان تو است
نظري کن به زمين، راه نجاتي برسان

اي شب قدر! تو آن جام مقدّر ـ  تا ما
مي‌فرستيم به نامت صلواتي ـ برسان

*          *               *
سيلي آن روز به رويت چه غريبانه زدند
«آتش آن بود که در خرمن پروانه زدند»

يک کبوتر وسط شعله تقلا مي‌کرد 
«جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد»

رسم اين است که پروانه در آتش باشد
«عاشقي شيوه‌ي رندان بلاکش باشد»

«بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد»
باد شب سوره‌ي سيلي به رخش نازل کرد

با گل و غنچه تو ديدي در و ديوار چه کرد؟
«ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد»

«ناگهان پرده بر انداخته‌اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه»

کمر سرو در اين کوچه کمان خواهد شد
«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»

آه! هجده گل از آن باغ نچيديم و برفت
«باربر بست و به گردش نرسيديم و برفت»

تا در اين خانه گُلِ خنده‌ي زهرايم بود
«من ملَک بودم و فردوس برين جايم بود»

عمر کوتاه تو گنجايش دنيا را بس
«وين اشارت ز جهان گذران ما را بس»

خانه دوست کجا؟ صحن سپيدار کجاست؟
«اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟»


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 9 | 
قصه‌ي پهلوي تو



واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» مي‌کني
چشم بر هم مي‌نهد، چادر که بر سر مي‌کني

آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه
«زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» مي‌کني

با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند
عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر مي‌کني

قصه‌ي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست
اشک او را شبنم آيات کوثر مي‌کني

بازواني را که اين شلاق‌ها بوسيده‌اند
جاي لب‌هاي «محمد»(ص) بود، باور مي‌کني؟

با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت
کوچه‌هاي شهر غمگين را معطر مي‌کني

بي حرم مي‌ماني و از حسرت گلدسته‌هات
در مدينه خون به قلب هر کبوتر مي‌کني

نيمه‌شب مثل نسيم از کوچه‌ها رد مي‌شوي
شاعران مست را بي‌تابِ مادر مي‌کني

مثل آنروزي که پيشاپيش مردم مي‌رسي
با نگاهي اين غزل را هم تو محشر مي‌کني




|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 10 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar