تبليغاتX
مسافر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در سوگ پدر







روز يکشنبه، سوم آبان، خبر آوار شد به روي سرم
ناخودآگاه دستهايم را حس يک درد، بُرد تا کمرم

با تمام وجود حس کردم، پشتم از تکيه گاه خالي شد
باد پاييز برده بود اينبار، ريشه‌ام را به جاي برگ و برم

کاش يک بار ديگر آن پاها، جلوي من کمي قدم بزنند
کاش دستان مهربانت باز، سايباني شوند روي سرم

مثل ديروز، تازه مانده هنوز، آن صداي قشنگ در گوشم:
برکت کارها به «بسم الله»‌ست، آب بي نامِ او نخور، پسرم!

رفته‌اي آن طرف که از آنجا رازها روشنند، پس حالا
تو خبر داري از دلم اما، من هنوز از غم تو بي‌خبرم

هي سرک مي‌کشم که شايد باز، سر کوچه تکان دهي دستي
در تمناي سايه‌اي از تو، بي‌قرارند چشم‌هاي ترم

چقدَر حرف پشت بغضم بود تا کفن پوش ديدمت، تنها
بر زبانم همين دو جمله گذشت: مهربان بود، حيف شد پدرم

و دوشنبه چهارم آبان، سينه‌ي خاک و نم نم باران
سفرت خوش «رضاي صرافان»! اي نسيم هميشه در سفرم!


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 22 | 
حيدرانه 2

«بدر» يادش مانده آن روزي که مي‌لرزاندي‌اَش

آن رجزهايي که مي‌خواندي و مي‌ترساندي‌اَش

ذوالفقارت شکل «لا» با دسته‌اي کوتاه بود
«لا اله» آن روز در دستان «الا الله» بود

«لا اله» آن روز جز سوداي «الا هو» نداشت
رويِ حق ـ بي تيغِ تو ـ بالاي چشم، ابرو نداشت

تيغ را بالا که بردي، آسمان رنگش پريد
تا فرود آمد، زمين خود را کمي پايين کشيد

«حمزه» يک چشمش به ميدان چشم ديگر سوي تو
تيغ را گم کرده است از سرعت بازوي تو

ذوالفقار آنگونه با سرعت به هر کس خورده است
مدتي مبهوت مانده تا بفهمد مرده است

خشمِ تو از رعدِ «يا قهّار» و «يا جبّار» بود
بعد از آن بارانِ «يا ستّار» و «يا غفّار» بود

بعد از آن باران، عجب رنگين کماني ديده‌ام
ديده‌ام نورِ تو را، از هر طرف چرخيده‌ام

در ازل خنديدي و دامن کشيدي تا ابد
من تو را باور کنم يا «ما لَهُ کفواً احد»

خطبه‌هاي ناتمامت را بيا کامل بگو
بي الف، بي نقطه، اصلا بي حروف از دل بگو
 
ساقي شيرين زبان! حالا که خامند اين لغات
اين تو و اين: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

در دلم «قد قامتِ» عشقت قيامت مي‌کند
قصه‌ام را «بشنو از ني چون حکايت مي‌کند»

بازهم حس مي‌کنم حوض دلم دريا شده‌است
مثل اين که «يا علي» هايم صد و ده تا شده است

«ما رَمَيْتِ» تير تو زيباست، بر دل مي‌زني
چون که از دل مي‌زني، يک راست بر دل مي‌زني

تير شعري مي‌زنم اما هدف در دست توست
پادشاها! مُهر ايوان نجف در دست توست
 

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 18 | 
از آهو تا کبوتر
هشت رباعي تقديم به آستان امام هشتم


اين راه براي خسته دور است چقدر
از نور تو چشم بسته دور است چقدر
گامي به تصوّر تو نزديک شدن
از آينه‌اي شکسته دور است چقدر


با ديدن تو چه محشري خواهد شد
آغاز حيات ديگري خواهد شد
وقتي که به صحن آسمانت برسم
آهوي دلم کبوتري خواهد شد


هر چند دلم نقطه‌اي از تاريکي است
بين من و تو پاره خط باريکي است
در هندسه‌ي عشق مثلث شده‌ايم
من، تو «و خدايي که در اين نزديکي است»


من باز ميان موج گيسوي تو غرق
در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق
اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد
در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق


اينجا همه لحظه‌ها طلايي است چرا؟
هر گوشه‌ي اين زمين، هوايي است چرا؟
برمي‌گردم، در اين دل مشهديم 
يک حال عجيب کربلايي است چرا؟


قصدم سفري براي گلگشت نبود
برگشت از آرامش اين دشت نبود
در فال خطوط کف دستانم کاش
تقدير بليت رفت و برگشت نبود


زرد آمده بودم و طلايي رفتم
شب بودم و غرق روشنايي رفتم
از راه زميني آمدم با آهو
همراه کبوترت هوايي رفتم


خط، چشم براه ايستگاه است هنوز
شب، سمفوني قطار و آه است هنوز
خوشبخت کبوترت که تا خانه پريد
آهوي تو آواره‌ي راه است هنوز

|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 11 | 
سوره عشق

قل اعوذ برب عاشق‌ها ... مَلِک الناس، الهِ عاشق‌ها

قل اعوذُ ... از اينکه دنيا را بزند آتش آهِ عاشق‌ها

اشکشان دانه‌هاي انگور است، گريه نه، پرده‌هايي از شور است
حلقه‌ي کهکشاني از نور است، گوشه‌ي خانقاه عاشق‌ها

«ماه من» در خسوف خود پيچيد از ميان دريچه وقتي ديد
آسمان آسمان تفاوت داشت «ماه گردون» و ماه عاشق‌ها

«عين، شين، قاف ...» واژه‌هاشان را اين حروف سفيد مي‌سازند
حرف‌هاي سياه پيدا نيست روي تخته سياه عاشق‌ها

لبِ ذهن مرا قلم مي‌دوخت، واژه‌ بر روي کاغذم مي‌سوخت
آخر اسم مقاله‌ام اين بود: «عاشقي از نگاه عاشق‌ها»

دل من باز هم صبوري کن، باز از چشم‌هاش دوري کن
تو به من قول داده بودي که نکني اشتباه عاشق‌ها

اي خدايي که اهل اسراري، که به پروانه‌ها نظر داري
که خودت عاشقي، خبر داري از دل بي‌پناه عاشق‌ها،

بعد از اين روزهاي در زنجير، درد شلاق‌هاي بي‌تاثير
برسان مرد مهرباني که بگذرد از گناه عاشق‌ها

برسان مرد مهرباني که با احاديث حضرت مجنون
مو پريشان به تخت بنشيند، بشود پادشاه عاشق‌ها



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 22 | 
هجده پيمانه با حافظ



نيمه شب بود، شنيدم که کسي مي‌آيد
«مژده ‌اي دل که مسيحا نفسي مي‌آيد»

مَشک بر دوش از آن دور صدا زد: مادر!
«از صداي سخن عشق نديدم خوشتر»

دل پژمرده ما هم به صدا مي‌آيد
«فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد»

ناگهان ولوله در آن شب آرام افتاد
«عکس روي تو چو در آينه‌ي جام افتاد»

آسمان دل به هواي خوش ياست داده است
«تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است»

تا تو با دامني از سبزه و گل مي‌آيي
«در همه دير مغان نيست چو من شيدايي»

دست در دست تو انگار علي مي‌آيد
واي! از اين منظره بوي غزلي مي‌آيد:

ساقي از چشمه‌ي نور آب حياتي برسان
من کم آوردم، از آن سو کلماتي برسان

شاعر شعر خودت باش و کنارم بنشين
فعلاتٌ فعلاتٌ فعلاتي برسان

«هَل اَتي» ! پشت در خانه‌ي تو خيمه زديم
مستحقيم، به يک خنده زکاتي برسان

زمزم از زمزمه‌ات مست شده، کعبه خراب
شعر مشعر شده بانو! عرفاتي برسان

تو اگر خواستي آتش به دو عالم بزنيم
به لب تشنه‌ي ما آب فراتي برسان

يوسفت رفت و کشيديم فراقي که مپرس
اجر اين صبر، بيا شاخه نباتي برسان

آسمان گوشه‌اي از وسعت چشمان تو است
نظري کن به زمين، راه نجاتي برسان

اي شب قدر! تو آن جام مقدّر ـ  تا ما
مي‌فرستيم به نامت صلواتي ـ برسان

*          *               *
سيلي آن روز به رويت چه غريبانه زدند
«آتش آن بود که در خرمن پروانه زدند»

يک کبوتر وسط شعله تقلا مي‌کرد 
«جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد»

رسم اين است که پروانه در آتش باشد
«عاشقي شيوه‌ي رندان بلاکش باشد»

«بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد»
باد شب سوره‌ي سيلي به رخش نازل کرد

با گل و غنچه تو ديدي در و ديوار چه کرد؟
«ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد»

«ناگهان پرده بر انداخته‌اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه»

کمر سرو در اين کوچه کمان خواهد شد
«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»

آه! هجده گل از آن باغ نچيديم و برفت
«باربر بست و به گردش نرسيديم و برفت»

تا در اين خانه گُلِ خنده‌ي زهرايم بود
«من ملَک بودم و فردوس برين جايم بود»

عمر کوتاه تو گنجايش دنيا را بس
«وين اشارت ز جهان گذران ما را بس»

خانه دوست کجا؟ صحن سپيدار کجاست؟
«اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟»


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 9 | 
قصه‌ي پهلوي تو



واي از اين بازي که تو با صبر «حيدر» مي‌کني
چشم بر هم مي‌نهد، چادر که بر سر مي‌کني

آه اي «اَمّن يُجيبِ» دختران بي پناه
«زينب»ت را پس چرا اينگونه «مضطر» مي‌کني

با توام در! با تو تا ديوارها هم بشنوند
عشقِ «ياسين» است اين ياسي که پرپر مي‌کني

قصه‌ي پهلوي تو بغض خدا را هم شکست
اشک او را شبنم آيات کوثر مي‌کني

بازواني را که اين شلاق‌ها بوسيده‌اند
جاي لب‌هاي «محمد»(ص) بود، باور مي‌کني؟

با عبورت آخرين بار است از بوي بهشت
کوچه‌هاي شهر غمگين را معطر مي‌کني

بي حرم مي‌ماني و از حسرت گلدسته‌هات
در مدينه خون به قلب هر کبوتر مي‌کني

نيمه‌شب مثل نسيم از کوچه‌ها رد مي‌شوي
شاعران مست را بي‌تابِ مادر مي‌کني

مثل آنروزي که پيشاپيش مردم مي‌رسي
با نگاهي اين غزل را هم تو محشر مي‌کني




|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 10 | 
شهر شلوغ
(دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر    کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست)


يکي بود يکي نبود،
زير گنبد کبود     زير چند تا لايه دود
توي يک شهر شلوغ     همه جور آدمي بود

اسبه عصاري مي‌کرد
شبا تو خيابونا     دنباله ماديونا
هي مي‌گشت و خوباشو     سوارِ گاري مي‌کرد
                   
خره خراطي مي‌کرد
از هنر، عرعري داشت     تو سياست سري داشت
چپو با دوتّا لگد    راست افراطي مي کرد

بزه بزازي مي‌کرد
هر جا با ريش نمي‌رفت     کارشم پيش نمي‌رفت
واي به حال کسي که    با شاخش بازي مي‌کرد

سگه قصابي مي‌کرد
عصرا چاقو رو مي‌ذاشت     زير ابرو بر مي‌داشت
واسه موي فشنش     گربه بي تابي مي‌کرد

شتره نمد مالي مي‌کرد
خار مي‌خورد، کتاب مي‌خوند    فلسفه‌هاي ناب مي‌خوند   
يه روزم عقيده‌َشو    با عقده‌هاش خالي مي کرد

ميمونه بازي مي‌کرد
تو کوچه اهل صلاح    تو خونه  اِندِ (end) گناه
اينجا دست به خير مي‌شد       اونجا اخاذي مي‌کرد

«قاسم»ـه «صراف»ي مي‌کرد
به دلار تا مي‌رسيد    يهو از خواب مي‌پريد
شاعري يلّا قبا    مي‌شد و حرافي مي‌کرد

خروسه ... هيچي، بِگذريم

فيل اومد آب بخوره
شاعر افتاديد!! و دندونش شکست
تا ديگه اون باشه ترمز نبُره،
بعد از اين حرف زيادي... نخوره !!



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 22 | 
شوري در اصفهان


«خواجو» ، گذشته بودي و مبهوت مانده بود
پل، خيره در تقارن ابروت مانده بود

از عکس خوش تراش لبان تو روي آب
در ذهن «زنده رود» دو ياقوت مانده بود

در چشمهات سبزي باغات «اصفهان»
بر گونه‌هات سرخي شاتوت مانده بود

فواره‌هاي «نقش جهان» بي صدا شدند
سير زمان کنار تو مسکوت مانده بود
 
شالت وزيد روي درختان «چارباغ»
آنشب نسيم در خم گيسوت مانده بود

رفتي و باز غصه سنگين «چل ستون»
بر دوش اين عمارت فرتوت مانده بود

بردند روي دست، تن شاعر و هنوز
يک بيت خيس بر لب تابوت مانده بود:

دير آمدي و بي تو جواني که نيمه شب
در خواب سر گذاشت به زانوت، ......

                                              رفته بود



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 20 | 
دور از مادر


دور از تو مانده‌ام و نمي‌داني، بي ماه روحِ برکه چه بي‌تاب است
بي ماه، برکه!؟ ... آه! چه مي‌گويم! بي ماه برکه نيست، که مرداب است

مي‌ترسد از سياهي و تاريکي در قعر قصه‌هاي شبِ يک رود
ماهي سياه کوچک غمگينت در حسرت نوازش مهتاب است

وقتي ميان چادر گلدارت مي‌ايستي مقابل آيينه
از رنگ چشم‌هاي تو، آيينه حس مي‌کند مقابل محراب است

با چشم‌هاي خاطره بر ديوار، زل مي‌زنم به عکس تو ساعت‌ها
گاهي سرم ميان دو دست تو- که مهربان در آمده از قاب - است

پل مي‌زنند سوي تو دستاني، بعد از سي و سه سال پريشاني
حالا سي و سه تا پلِ ويرانند، اينجا که باز قافيه سيلاب است

حتي اگر نشد که کنار هم ... اما کناره باش و بگير از موج
با آن دل شکسته تو بر خشکي، اين قايق شکسته که بر آب است

«لالا لالا لالا گل بابونه، تقدير عاشقا شب هجرونه»
«لالا لالا لالا...» تو بخوان مادر، هر چند باز هم پسرت خواب است


|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 23 | 
نگاه کن پدر بزرگ


نگاه کن پدر بزرگ! به عمق چشم‌هاي من
که با تو حرف مي‌زنند نگاه‌ها به جاي من

کنار رفت پرده‌ها، پدر بزرگ خيره شد
حدود شصت سال بعد ... عراق -  کربلاي من:

من ايستاده‌ام، ببين چه غرق در نيايشم
که تير هم نمي‌رسد به قلب ربناي من

چه ديد در دلم خدا ، چه چشمه‌اي؟ که اينچنين
کبوتران تشنه را پرانده در هواي من

چه ديد در دلم خدا؟ که گفت: «احمد» م بيا
«عليِ» من براي تو، «حسين» تو براي من

همين که حرف مي‌زنم «حبيب» گريه مي‌کند
دلش بهانه‌ي تو را گرفته از صداي من

چه عاشقانه مي‌رسي تو با نگاه «اکبر» م
و پيش از اينکه من شَوَم، تو مي‌شوي فداي من

شبيه تو قدم زنان گذشت و روي شن ببين
چه رنجِ دل بريدني، کشيده رد پاي من

و ماهِ تکه تکه را درون خود گريستم
که نشنوند خيمه‌ها صداي هاي و هاي من

چه قدر از تو دم زدم، چه قدر مثل تو ... ، ولي
به گوش نيزه‌ها نرفت کلام آشناي من

تو اين فراز را نبين، نبين که شمر ... نه نبين
چه چکمه‌هاي تيره‌اي، چه خنجري! ... خداي من!

پدربزرگ اشک ريخت، پدربزرگ ناله کرد
نشست در مقابلم و بوسه زد به ناي من

حدود چند قرن بعد... و «باز اين چه شورش است»
که هم زمين، هم آسمان، نشسته در عزاي من

نشسته تا رسيدنت به شکل يک سوار سبز،
نگاه سرخِ پرچمي به گنبد طلاي من

---------------------------------------------------------


سقا


گفتند ماهي‌ها که آب آورده‌اي سقا
نوشيدم و ديدم شراب آورده‌اي سقا

پيچيده ابرو!  در افق عطر تو پيچيده
گل کرده‌اي در خون، گلاب آورده‌اي سقا

رفتي بپرسي: آخرين پيمان عاشق چيست؟
پيداست از چشمت جواب آورده‌اي سقا

روشن‌تري از هر شبِ ديگر، مگر اينبار
از برکه‌ي مهتاب آب آورده‌اي سقا؟

يک آه از تار دلت، از ناله‌ي ني‌ها
تا پرده‌ي اشک رباب آورده‌اي سقا

چون ماه در منظومه‌ي آغوش خورشيدي
ماهي که داغ آفتاب آورده‌اي سقا

خون مي‌رود، ... اما بيا يک گام اين‌سوتر
حالا که تا اين بيت تاب آورده‌اي سقا

يک شوره‌زار شعر مي‌بيني و ديگر هيچ
آبي براي اين سراب آورده‌اي سقا؟



|+| نوشته شده توسط قاسم صرافان در چهارشنبه 11 دی1387 و ساعت 8 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar